به نام خدا

وقتی وارد حیاط مدرسه شدم بچه ها داشتند با هم بازی می کردند.ساختمان مدرسه با اجرهای قرمز رنگ و پنجره های قدیمی به همراه کاج بلند قامت وسط حیاط نشان از قدمت

چند ساله اون داشت.صدای همهمه و شادی و گاهی شیطنت بچه های کلاس حتی توی حیاط هم به گوش می رسید.به محض ورورد به ساختمان مدرسه چهره متبسم مدیر رو می بینم:”عمو پورنگ!!کجایی؟!!این بچه ها ما رو کشتند!”

همراه مدیر به دفتر رفتیم و جاتون خالی یک چایی گرم مهمونم کرد و با همان متانت و فروتنی ادامه داد:”عمو جان!درسته اینجا مدرسه بچه های نابیناست ولی مطمئین باشید شما رو خوب می شناسند و حتی می تونند نشونه های برنامه و رنگ لباساتون رو هم بهتون بگن!”

باور کردنش برام سخت بود چون تا به حال چنین چیزی ندیده بودم تا اینکه وارد سالن اجتماعات مدرسه شدم.همه بچه ها با نظم و ترتیب رو صندلی ها نشسته بودند.برف شادی

بود که از گوشه گوشه سالن رو سر بچه ها می ریخت.

با شنیدن اولین جمله من پشت میکروفن ناگهان جیغ بچه ها بلند شد:

-”عمو شعر در قندون رو بخون!”

-”امیر محمد کجاست؟نیاوردیش؟”

-”چرا دیگه تلوزیون نمی یای؟”

یکی از بچه ها هم می گفت:”اقای صدابردار!صدای عمو رو عوض کن!!!”

صدای خنده بود که سالن رو پر کرده بود…بلافاصله برای اینکه زمان رو از دست ندم ازچند تا بچه ها  دعوت کردم که بیان کنار من..یکیشون که خیلی تپل و بامزه بود و موهای بوری داشت به من گفت:”عمو جون!من هم برنامه هاتون رو نگاه می کنم!”….خم شدم و در اغوشم گرفتمش و به چشماش نگاه کردم…در حالی که دست روی صورتم می کشید گفت:”تازه یک خال هم رو دماغت داری!!!…یک خرس هم داری که بغلش می کنی و شعر الو مامان رو می خونی!!”

برای لحظه ای دچار شک و تردید شدم….”خدایا!…مگه اون نابینا نیست؟چطور ممکنه انقدر دقیق نشونه های برنامه ام رو بده؟”

اون لحظه شادی و غم هر دو مهمون قلبم بودند و اشک شوق چشمانم گواه احساسی بود که تمام وجودم رو احاطه کرده بود.

.خلاصه بعد از ساعاتی کنار بچه ها بودن به خونه

برگشتم و در طول راه با خودم فکر می کردم که خداوند چقدر حکیم و مهربونه.

اگه اونا چشم ندارند به جاش دستانی دارند که با لمس کردن پی به وجوداعماق ادم ها می برند.انسان هایی که سرشار از احساس و عاطفه هستند و با چشم دل دنیا رو می بینند.

                                                                               ” خدایا شکرت”

.

.

تا دست نوشت بعدی خدانگهدارتون…

27/2/88